جمعه بیست و نهم آذر 1387
داستان عاشقانه
Once a Girl when having a conversation with her lover, asked
Why do you like me..? Why do you love me?
I can't tell the reason... but I really like you
You can't even tell me the reason... how can you say you like me?
How can you say you love me?
يك بار دختري حين صحبت با پسري كه عاشقش بود، ازش پرسيد
چرا دوستم داري؟ واسه چي عاشقمي؟
دليلشو نميدونم ...اما واقعا"دوست دارم
تو هيچ دليلي رو نمي توني عنوان كني... پس چطور دوستم داري؟
چطور ميتوني بگي عاشقمي؟
I really don't know the reason, but I can prove that I love U
Proof ? No! I want you to tell me the reason
Ok..ok!!! Erm... because you are beautiful,
because your voice is sweet,
because you are caring,
because you are loving,
because you are thoughtful,
because of your smile,
من جدا"دليلشو نميدونم، اما ميتونم بهت ثابت كنم
ثابت كني؟ نه! من ميخوام دليلتو بگي
باشه.. باشه!!! ميگم... چون تو خوشگلي،
صدات گرم و خواستنيه،
هميشه بهم اهميت ميدي،
دوست داشتني هستي،
با ملاحظه هستي،
بخاطر لبخندت،
ادامه مطلب
جمعه بیست و نهم آذر 1387
خرید پستی فیلم ، موسیقی ، کارتون و نرم افزار کامپیوتر
با اطمینان و از داخل منزل خرید کنید و آن را درب منزل تحویل گرفته
و سپس پول آن را به مامور پست پرداخت کنید .
ضمنا با خرید از این فروشگاه می توانید در قرعه کشی
هفتگی سایت www.iran747.com شرکت کنید .
#مجموعه کامل سخنرانی دکتر شریعتی#
داستان كودكان ( علي مردان*خروس زري و...)
جدیدترین نسخه آنتی ویروس NOD32
آخرین نسخه برترین نرم افزار رایت دنیا Nero v9
STOIK Smart Resizer v1.0.0.2 - تغییر اندازه تصاویر بدون افت کیفیت
کنترل فرزندان و اعضای خانواده در اینترنت با Family Cyber Alert 4.12
قويترين برنامه ها در زمينه طراحي سه بعدي و انيميشن سازيAutodesk 3ds max 2008
افكت گذار فانتزي(Adorage Magic)
ساخت كاريكاتور و عكسهاي شكيل با ArtRage 2.5.13
**ویندوزxp سرویس پک 3 ویندوزی فوق حرفه ای **
تبدیل فایل های ویدیوئی با Power Video Converter 1.6.3
پنجشنبه بیست و هشتم آذر 1387
چه رنگي را دوست داريد تا بگيم كي هستيد؟
|
رنگهاي كمكي رنگهاي كمكي يعني بنفش و قهوهاي و خاكستري در يك طبقه نسبتا متفاوتي قرار دارند. اگر بخواهيم با صراحت كلام سخن بگوييم، سياه و خاكستري اساسا رنگ به شمار نميآيند، زيرا سياه اصولا رنگ نيست و رنگ خاكستري نيز در آزمايش، كاملا بيرنگ و خنثي است. لذا آن دو را بيرنگ مينامند. بنفش، تركيبي است از آبي و قرمز، در حالي كه قهوهاي مخلوطي از نارنجي، قرمز و سياه است و يك رنگ تيره و نسبتا بيروح را ميسازد. ترجيح دادن هر يك از سه رنگ «بيرنگ» (سياه، خاكستري يا قهوهاي) را ميتوان نشانهاي از يك نقطهنظر منفي نسبت به زندگي دانست. هيچيك از دو رنگ بنفش و قهوهاي در شمار رنگهاي مستقل (اصلي) رواني نيستند. برخي از روانشناسان عقيده دارند رنگي كه برگزيده و دلخواه فرد است ميتواند گوياي خصوصيات اخلاقي و روانشناسي او باشد. قرمز، خوش قلب اما خودپرست اين رنگ، مظهر شدت و زيادهروي است كه گاهي در جهت مخالف آن است. قرمز، رنگ عشق، تنفر، فداكاري، خشونت، خون و آتش است. كسي كه به اين رنگ علاقه دارد هرگز نميتواند در زندگي بيتفاوت باشد. اينگونه اشخاص تند و سركش و در عين حال فعال، شجاع و كمي عجول هستند. احتمال شكست بهخصوص در عشق براي آنها فراوان است. قضاوتهاي عجولانه و ناگهاني در مورد ديگران سبب از بين رفتن دوستيهايشان ميشود با آن كه در عشق كاملا فداكارند اما اگر روزي زندگي بر وفق مراد نباشد، بدون تفكر و جويا شدن علت ميجنگند. دو عيب بزرگ، خودپرستي و عدم كنترل، در نفس آنهاست و دو صفت ممتازشان خوشقلبي و حس بزرگطلبي است. بهطور كلي دوستداران رنگ قرمز داراي خصوصيات متضادي هستند. صورتي؛ موردعلاقه ديگران رنگ صورتي در واقع همان قرمز است كه كمرنگ شده. |
ادامه مطلب
چهارشنبه بیستم آذر 1387
اس ام اس آذر ماه
دیدم شخصی وبلاگی را خواند و کامنت ننوشته خارج شد.
گفتمش:
تــو کــه وبـلاگ میــخونی فـــــارســـی رو هـــم مــیــدونی
کــامــنـت بـذار بــراشــون نــــگــــن نــا مــهربــــونـــــــی
یه یارو خبر میدن پدر شدی میگه به زنم چیزی نگید میخوام غافلگیرش کنم
خره میره جنگل داد میزنه میگه خرس میخوریم ببر میخوریم شیر میخورم یهو میبینه
یه شیر پشته سرش هست بعد میگه گاهی اوقات هم گوه اضافی میخوریم
تو حوضی که ماهی نباشه قورباغه سالاره
...
...
...
چاکرتیم سالار
میگن نمک باعث شوریه ، عجیبه تو با این همه نمک که داری بازم شیرینی !
اگه کوه باشي استواري اگه دريا باشي رواني اگه رود باشي بلندي
اگه آسمان باشي وسيعي اگه خورشيد باشي پر حرارتي
اگه آدم باشي يه اس ام اس ميفرستي !!!
يه گاز از دماغت ميدي !؟
از عاشقانه هاي خرگوش و آدم برفي !!!
بي وفا ديگه دوستم نداري ... ؟ خيلي خب ، قلادتو باز مي كنم بري !!!
به یارئ میگن برای زلزله چی کمک کردی ؟ میگه :
والا متاسفانه دستم خالی بود ، ایشالا زلزله بعدی !!!
یکشنبه هفدهم آذر 1387
اس ام اس عید سعید قربان
به حرمت آفریده شدن اولین گوسفنده آسمانی که جان حضرت اسماعیل را نجات داد 7 مرتبه با صدای بلند بگو بع بع
همیشه آرزو داشتم جگرتو بخورم و الان خیلی خوشحالم. چون فردا دیگه به آرزوم میرسم.
همزمان با عید قربان دلت را قربانی محبت ،عشق ،صمیمیت و مهربانی من کن .
عید سعید قربان لغو شد !
( ستاد روحیه دهی به گوسفندان )
ادامه مطلب
یکشنبه هفدهم آذر 1387
آموزش خواندن فکر دیگران
آيا مايليد به افکار کسي که در کنار دستتان نشسته است پي ببريد؟ اگر با افراد زيادي مواجه شده باشيم ميتوانيم بسياري از افراد را حتي از نوع صحبت کردنشان بشناسيم.اما اين شناخت در مواجه حضوري با دانستن بسياري از حالات ثابت شده در علم روانشناسي بهترين فرهنگ نامه? آدمشناسي را برايمان ميگشايد. با شناخت بيشتر افراد، ارتباطمان جهت دار ميشود و در مدت کوتاهي خواهيم توانست که به هدف مورد نظر از اين آشنايي و ملاقا نزديک شويم. ايجاد رابطه صحيح باعث رشد عزت نفس در انسان ميشود و ارتباط ما با خودمان و اطرافيان تقويت مي هر چه بهتر و کاملتر با خود و ديگران ارتباط برقرار کنيم، احساس موفقيت از ايجاد يک ارتباط صحيح و دوستانه ما را زودتر به هدفهايمان ميرساند و باعث تعالي افکار و رفتارمان در زندگي ميشود.
فرد خوددار:
اگر شخصي دستهايش را پشت کمر قفل کند، نشان ميدهد که خود را به شدت کنترل کرده است.در اين حالت او سعي دارد خشم يا احساس نااميدي را از خود دور کند.
حالت تدافعي:
اگر انگشتان دستها به بازو گره خورده باشد نشان دهنده حالت تدافعي در برابر حملهاي غير منتظره و ناگهاني يا بيميلي براي تغيير چهره شخص است.اگر انگشتها مشت شده باشند، حالت بي ميلي شديدتر است.
متفکر:
گره کردن دستها به دستههاي صندلي نشان ميدهد که شخص سعي دارد احساس خود را مهار کند. اما قفل کردن قوزک پاها به يکديگر حالت تدافعي است. اين حالت بيشتر در مسافران مضطرب هواپيماي هنگام پرواز و فرود آن ديده ميشود.
ادامه مطلب
یکشنبه دهم آذر 1387
یک مهندس و یک برنامه نویس
يک برنامهنويس و يک مهندس در يک مسافرت طولانى هوائى کنار يکديگر در هواپيما نشسته بودند. برنامهنويس رو به مهندس کرد و گفت: مايلى با همديگر بازى کنيم؟ مهندس که ميخواست استراحت کند محترمانه عذر خواست و رويش را به طرف پنجره برگرداند و پتو را روى خودش کشيد. برنامهنويس دوباره گفت: بازى سرگرمکنندهاى است. من از شما يک سوال ميپرسم و اگر شما جوابش را نميدانستيد ۵ دلار به من بدهيد. بعد شما از من يک سوال ميکنيد و اگر من جوابش را نميدانستم من ۵ دلار به شما ميدهم.
مهندس مجدداً معذرت خواست و چشمهايش را روى هم گذاشت تا خوابش ببرد. اين بار، برنامهنويس پيشنهاد ديگرى داد. گفت: خوب، اگر شما سوال مرا جواب نداديد ۵ دلار بدهيد ولى اگر من نتوانستم سوال شما را جواب دهم ٥٠ دلار به شما ميدهم. اين پيشنهاد چرت مهندس را پاره کرد و رضايت داد که با برنامهنويس بازى کند.
برنامهنويس نخستين سوال را مطرح کرد: «فاصله زمين تا ماه چقدر است؟» مهندس بدون اينکه کلمهاى بر زبان آورد دست در جيبش کرد و ۵ دلار به برنامهنويس داد. حالا نوبت خودش بود. مهندس گفت: «آن چيست که وقتى از تپه بالا ميرود ۳ پا دارد و وقتى پائين ميآيد ۴ پا؟» برنامهنويس نگاه تعجب آميزى کرد و سپس به سراغ کامپيوتر قابل حملش رفت و تمام اطلاعات موجود در آن را مورد جستجو قرار داد. آنگاه از طريق مودم بيسيم کامپيوترش به اينترنت وصل شد و اطلاعات موجود در کتابخانه کنگره آمريکا را هم جستجو کرد. باز هم چيز بدرد بخورى پيدا نکرد. سپس براى تمام همکارانش پست الکترونيک فرستاد و سوال را با آنها در ميان گذاشت و با يکى دو نفر هم گپ (chat) زد ولى آنها هم نتوانستند کمکى کنند.
بالاخره بعد از ۳ ساعت، مهندس را از خواب بيدار کرد و ٥٠ دلار به او داد. مهندس مودبانه ٥٠ دلار را گرفت و رويش را برگرداند تا دوباره بخوابد. برنامهنويس بعد از کمى مکث، او را تکان داد و گفت: «خوب، جواب سوالت چه بود؟» مهندس دوباره بدون اينکه کلمهاى بر زبان آورد دست در جيبش کرد و ۵ دلار به برنامهنويس داد و رويش را برگرداند و خوابيد ..چهارشنبه ششم آذر 1387
هميشه کسانى که خدمت میکنند را به ياد داشته باشيد
پسر ١٠ سالهاى وارد کافی شاپ هتلى شد و پشت
ميزى نشست. خدمتکار براى سفارش گرفتن سراغش رفت.
پسر پرسيد: بستنى با شکلات چند است؟
خدمتکار گفت: ٥٠ سنت
پسر کوچک دستش را در جيبش کرد، تمام پول خردهايش را در آورد و شمرد.
بعد پرسيد: بستنى خالى چند است؟
خدمتکار با توجه به اين که تمام ميزها پر شده بود و عدهاى بيرون
کافی شاپ منتظر خالى شدن ميز ايستاده بودند، با بیحوصلگى گفت:
٣٥ سنت
پسر دوباره سکههايش را شمرد و گفت:
براى من يک بستنى بياوريد.
خدمتکار يک بستنى آورد و صورتحساب را نيز روى ميز گذاشت و رفت.
پسر بستنى را تمام کرد، صورتحساب را برداشت و پولش را به صندوقدار
پرداخت کرد و رفت. هنگامى که خدمتکار براى تميز کردن ميز رفت، گريهاش
گرفت. پسر بچه روى ميز در کنار بشقاب خالى، ١٥ سنت براى او انعام گذاشته بود.
يعنى او با پولهايش میتوانست بستنى با شکلات بخورد
امّا چون پولى براى انعام دادن برايش باقى نمیماند،
اين کار را نکرده بود و بستنى خالى خورده بود.


