سه شنبه دوم تیر 1388
خدایا جای من و زنم رو عوض کن!
برای همین دست به دعا زد و از خدا خواست؛
خدایا. من هر روز می رم سر کار و ۸ ساعت فعالیت می کنم در حالی که همسرم تقریباً اکثر زمان را در روز می گذرد.
می خوام بدونم که من چه گناهی کردم. لطفاً جای من را با او عوض کن. آمین.
خدا صدای عاجزانه و از ته دل او را شنید و درخواستش را مستجاب کرد.
صبح روز بعد به شکل یک خانم از خواب بیدار شد.
از رختخواب بلند شد، صبحانه درست کرد و بچه ها را بیدار کرد.
لباس مدرسه آنها را به تن شان پوشاند و به آنها صبحانه داد و تغذیه آنها را آمده و بسته بندی کرد و آنها را با ماشین به مدرسه رساند.
برگشت خانه و لباس های کثیف را برای بردن به خشک شویی جمع کرد. در راه برای پرداخت قبوض در صف بانک ایستادو بعد از خشک شویی به بقالی رفت و خرید کرد.
بعد از برگشت به خانه جای گربه را تمیز کرد.
ساعت تقریباً ۱ بعد از ظهر بود. آشپزخانه و خانه را مرتب کرد. با سرعت به مدرسه رفت تا بچه ها را خانه بازگرداند. تمام مسیر دعوای بچه ها با هم اعصابش را خرد کردند.
بعد از خوراندن ناهار به بچه ها در انجام تکالیف مدرسه به آنها کمک کرد.
در حالی که تلویزیون تماشا می کرد لباس ها را هم اتو می کرد.
بعد برای آماده کردن عصرانه به آشپزخانه رفت. بعد از خوردن نوبت به شستن ظرف ها رسید.
خلاصه همین طور کار پشت کار. اون روز چنان خسته شد که شب زود به رختخواب رفت.
فردا صبح از خواب بیدار شد و در کنار رختخواب روی دو زانو رو به خدا کرد و گفت؛
خدایا من نمی دونستم. نفهمیدم. غلط کردم. خواهش می کنم من را دوباره به مرد تبدیل کن.
ندایی رسید که ما فهمیدیم که تو پشیمان شده ای. ولی خوب الآن دیگه دیر شده. نه ماه باید انتظار بکشی تا شرایطت برای به حالت اولت بازگردانده شدن مناسب شود! این درحالی بود که شوهرش (زن سابقش) از این تغییر راضی به نظر می رسید.

